پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است![]()
می بینید رفقا!دیگه این حرف من نیست این شاعر بزرگ هم فهمید که عاشقی آدمو زرد می کنه!زرد وخشک ولی پر از احساس!پر از حس تازگی![]()
آهای جماعت عاشق بیاید از عشقمون دفاع کنیم وبگیم اگرچه تو این راه زرد میشیم
خشک میشیم
و از همه چیمون میگذریم ![]()
اما عوضش با عشق می میریم
با عشق زنده ایم
حتی اگه معشوقت بهت نارو زده ولی تو بازم عاشقی و با حس مقدس عشق می میری![]()
![]()
گل مال همه عاشقا![]()
نوشته شده توسط zohre در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است
اگردنیای ما دنیای رنج است بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
من تا حالا فکر می کردم عشق وعاشقی همون مسخره بازی اما...
اما از وقتی گرفتارش شدم گاهی فکرمیکنم بزرگترین نعمت وگاهی هم فکر میکنم سخت ترین عذابه
نمی دونم چرا ولی فکر می کنم کسی که عاشقه هیچ وقت مال خودش نیست!!!!!!!
حالا درسته یا غلط نمی دونم ![]()

نوشته شده توسط zohre در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت
می خوام با یه شعر از مرحوم قیصر امین پور شروع کنم که انصافا زود از بین مارفت
با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و روشودروی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن گر زمین دهد زمان نمی دهد
هیچکس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد
هیچکس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرطََِ های و هوی گرگ ومیش دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ایست بی کران٫کس نشان ز بی کران نمی دهد
عشق نام بی نشانه ایست وکس٫نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان٫نان وگل به میهمان نمی دهد
ناامیدم از زمین واز زمان٫پاسخم نه این نه آن نمی دهد
پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم٫گریه ام ولی امان نمی دهد![]()
![]()
دوستون دارم![]()
نوشته شده توسط zohre در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت
حرف قلب شكسته من

سلام!
اينجا مي نويسم حرف اين قلب شكسته:
به که گویم غم این قصه ویرانی خویش
غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش
گله از هیچ ندارم نکنم شکوه از او
که شده بنده پابسته و سودایی خویش
به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم؟!
همه دم نالم و سوزم ز پشیمانی خویش
من از این پس شده ام راوی و گویم همه شب
غزل چشم تو وقصه نادانی خویش!!!!!!!
فهرست اصلی
پیوندها
دوستان عزیزم
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY